|
مهربونی ها مهربانا! محبتت و محبت محبینت و حب عملی که مرا به تو می رساند،عطایم کن...
| ||
|
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:10 ] [ روح الله ]
وقتی به آن نگاه می کردم،انگار دنیا بر سرم خراب می شد.آن قدر از چشمان سیاهش بدم می آمد که حاضر نبودم چشم در چشم شویم.به خاطر همین هیچ وقت به کنج سمت راست اتاقم نگاه نمی کردم...
باقی در ادامه مطلب... برچسبها: داستان, داستانک, داستان کوتاه ادامه مطلب [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:26 ] [ روح الله ]
موج صدایت بر ساحل گوش هایم که ضرب می زند چشم هایم هر کدام قطره قطره باران می شوند و بر کویر گونه هایم می بارند تا دوباره سبز شوم و عاشقانه منتظر موج دیگری بمانم... [ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:39 ] [ روح الله ]
صفحات تقویم امسال را ورق می زدم که به روز بیست فروردین رسیدم.امسال بیست فروردین مقارن با شانزده جمادی الاولی و هشتم آوریل است. نگاهی به مناسبات این روز انداختم.«روز ملی فناوری هسته ای»! خیلی خوشحال بودم.اصلا هر وقت اسم انرژی هسته ای به میان می آید،شور و شعف مرا می گیرد.سرمست از این موضوع و تمام خاطرات و تاریخی که پشت این دو واژه خوابیده است،بودم که انگار غم گمشده ای بر دلم نشست.هر چه فکر کردم نتوانستم ان را پیدا کنم.تقویم را دوباره ورق زدم.بیست ویکم فروردین ماه.در مناسبات ذکر شده بود:«سالروز شهادت سپهبد علی صیاد شیرازی».باز هم در کنار این اسم هزاران داستان و خاطره و اسم دیگر در ذهنم صف کشیدند.اما نکته جالبی که به آن دست یافتم و انگار همان گمشده ام را پیدا کردم،ادامه مناسبات آن روز بود.«سالروز شهادت سید مرتضی آوینی»!
اول احساس کردم اشتباه می کنم.اما چند تقویم دیگر را هم بررسی کردم.آن ها هم شهادت سیدمرتضی را بیست و یکم فروردین ثثبت کرده بودند.خیلی گیج شده بودم.تقریبا مطمئن بودم که تاریخ شهادت سید شهیدان اهل قلم را می دانم.اما به خاطر این که یقین پیدا کنم تقویم سال گذشته را باز کردم.درست حدس زده بودم.شهادت او بیستم فروردین بود! در آن لحظه نمی دانستم چه بکنم.اصلا نمی فهمیدم که چه شده است.چرا باید تاریخ شهادت آوینی را عوض کنند.نمی دانم چرا ناخودآگاه یاد روایات مختلف تاریخ شهادت ائمه افتادم... علت را جویا شدم تا دلیلش را یافتم.دلیل این تحریف این بود: روز ملی فناوری هسته ای باید تنها یک مناسبت می داشت تا تمام توجه ها و برنامه ها متمرکز بر آن می شد! وقتی این را شنیدم گیج شدم.نمی فهمیدم یعنی چه! با خود فکر می کردم آیا آن شهید والا مقام حالا مزاحمی شده برای انرژی هسته ای!! یعنی باید تاریخ شهادت آن عزیز را عوض کنند تا مردم بفهمند که چقدر انرژی هسته ای مهم است که یک روز را به تنهایی به خود اختصاص داده است؟! آیا نام او این قدر در کنار فناوری هسته ای آزار دهنده بوده است؟! نمی دانم چه شده است.البته نه این که بخواهم از اهمیت و ضرورت انرژی هسته ای بکاهم،نه! بلکه خود به شدت معتقد و مقید به آن هستم.ولی فکر می کنم نام سیدمرتضی نه تنها مزاحم نیست،بلکه برکتی است تا این روز ملی را مبارک و الهی گرداند... والعاقبه للمتقین پانوشت: 1.هرچه کردم نتوانستم از کنار این نامهربانی بگذرم.قصد فقط تذکر بود! 2.خطاب به سیدمرتضی گویم: سید راهت پر رهرو باد! 3.سید مرتضی آوینی: «شهادت لباس تک سایزی است که باید تن آدم به سایز آن درآید.هر وقت به سایز این لباس تک سایز درآمدی آن وقت پرواز می کنی! مطمئن باش...» برچسبها: سید مرتضی آوینی, بیستم فرودین, فناوری هسته ای [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 23:38 ] [ روح الله ]
شب آخری بود که در حریم با صفای او بودیم.بعد از سینه زنی باشکوهی که در مقابل ایوان طلایی داشتیم،دیگر بچه ها خسته شده بودند و گروه گروه راهی هتل می شدند.چند نفر از دوستان قصد داشتند شب را در حرم صبح کنند.من مانده بودم که با وجود خستگی زیاد و ساعت های طولانی که فردا باید در اتوبوس می نشستم،آیا کنار بچه ها بمانم یا نه!...
ادامه در ادامه مطلب... برچسبها: امام علی, حرم, ایوان نجف, نظافت حرم ادامه مطلب [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 19:15 ] [ روح الله ]
من زنده ام،ای وطن!در پناه تو... سر چه باشد بر تن،جان چه باشد بر کف! در راه تو...
برچسبها: ایران, وطن, میهن, ایران اسلامی, 12 اسفند [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 0:10 ] [ روح الله ]
آرام در خیابان همیشه خلوت پشت خا نه مان راه می رفتم.انگار سال ها کسی از آنجا عبور نکرده بود.همه جا سفید بود.به پشت سرم که نگاه می کردم،جز ردپایی که به پشت پاهایم می رسید،هیچ ردی بر سطح صاف و صیقلی کف خیابان که مملو بود از سفید دانه هایی که روی هم تلمبار شده بودند،نبود...
ادامه در ادامه مطلب... برچسبها: داستان, داستانک, داستان کوتاه ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 21:52 ] [ روح الله ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||